سلام جهان به پایان عصر لیبرال/ بازگشت ترامپ بستر یکه تازی آمریکا بر گسلهای نظم جهانی هموار میکند؟

به گزارش اقتصادنیوز، نشریه فدرالیست با انتشار یادداشتی مدعی شد: مارک روبیو، طی جلسه استماع تاییدیهاش برای تصدی پست وزارت امور خارجه، نظم بینالمللی پس از جنگ و ایدئولوژی که ایالات متحده به حفظ آن متعهد شده را به چالش کشید.
به نوشته این نشریه، برای نسلها، این ایدئولوژی بر دالانهای قدرت در واشنگتن تسلط داشته و تقریباً بدون تردید سیاست خارجی آمریکا را هدایت کرده است، با این همه، به باور روبیو و چهرههایی چون او توسل به چنین سیاستی برای ایالات متحده مفید نبوده و میبایست کنار گذاشته شود.
بازگشت آمریکا به عصر تمامیت خواهی
فدرالیست در ادامه یادداشت خود آورد: روبیو در بیانیه آغازینش نظم لیبرال پس از جنگ را هدف مستقیم قرار داد، که نشان دهنده یک تغییر عمده در سیاست خارجی آمریکا تحت دولت دوم ترامپ است. به گفته روبیو، انکار جهانی گرایی پس از جنگ به معنای بازگشت سیاست خارجی آمریکا حول محور منافع ملی، بازیابی هویت آمریکایی و به رسمیت شناختن این موضوع است که منافع ملی این کشور همیشه با منافع جامعه بینالمللی یا متحدانش در سطح جهانی همسو نخواهد بود.
روبیو در ادامه خاطرنشان کرد: این یک "توهم خطرناک" است که فکر کنیم پایان جنگ سرد به معنای پایان تاریخ است و "اینکه همه کشورهای جهان اکنون به اعضای جامعه دموکراتیک تحت رهبری غرب در عرصه سیاست خارجی تبدیل خواهند شد.
روبیو ادامه داد که ویژگیهای این ایدئولوژی توهمآمیز شامل «تعهد تقریباً بی قید و شرط به تجارت آزاد و بدون محدودیت» است که به قیمت هزینههای اقتصاد ملی ما دنبال میشود. همچنین شامل "غیرت غیرمنطقی برای حداکثر آزادی جابجایی افراد" است که زمینه را برای "بحران مهاجرت جمعی" هموار کرده است. (توجه داشته باشید که روبیو این گزاره را به "مهاجرت غیرقانونی" محدود نمیکند.)
به باور ناظران، ستونهای دوقلوی نظم لیبرال پس از جنگ، یعنی تجارت آزاد و مرزهای باز، نقطه پایانی منطقی سیاستهای ایدئولوژی جهانی گرایی هستند که برای اولین بار پس از جنگ جهانی دوم مورد توجه قرار گرفتند و بدون تردید در پایان جنگ سرد پذیرفته شدند. با این حال، در این میان سوال این است، این ایدئولوژی از کجا آمده و چرا این همه مدت به طور کامل مورد استقبال قرار گرفته است؟
یکی از معماران اصلی این موضوع، کارل پوپر، فیلسوف اتریشی است که در طول جنگ جهانی دوم، کتاب جامعه باز و دشمنان را نوشت؛ اثری فلسفی بزرگ که در دهههای پس از انتشار آن در سال 1945 بسیار تأثیرگذار بود. پوپر به رژیمهای فاشیستی باور داشت.
مسئول جنگ جهانی دوم برخاسته از چیزی است که او آن را شخصیت اقتدارگرا مینامید که یک قبیله یا جامعه بسته را رهبری میکند؛ جامعهای که بیش از هر چیز با احترام به اقتدار و تبعیت فرد از جمع مشخص میشود. چنین جوامعی تمایل به ناسیونالیست، اقتدارگرا یا تمامیت خواه و متعهد به ایدههای ملموس درباره حقیقت متعالی یا متافیزیکی دارند.
عبور از دنیای جنگ زده به جامعهای فروپاشیده؟
پوپر نوشت: وظیفهای که جهان پس از جنگ جهانی دوم و وحشت آشویتس با آن روبه رو شد، اطمینان از این بود که هرگز چنین چیزی تکرار نشود. تنها راه برای انجام این کار، تبعید کامل جامعه بسته، رد تعالی، پذیرش افسون زدگی و دنبال کردن یک جامعه کاملاً باز است.
پوپر فیلسوف علم بود و به سبک رسمی و آکادمیک مینوشت، اما ایدههای ضد متافیزیکیاش در باب سیاست باز و جامعهای که در آن همه چیز در معرض پرسشهای انتقادی و ابطال تجربی قرار دارد، ترجمه شد. به عبارت دیگر، هیچ چیز واقعاً درست نبود، به جز نیاز به صراحت و رد آنچه از آن تحت عنوان هویت ملی، مذهب و تعالی یاد میشود.
پوپر باور داشت که ما باید حقایقی را که به آن نیاز داریم، حتی حقیقت در مورد خود واقعیت را برای خود تعریف کنیم و واقعیتها از طریق تصمیمها حاصل میشود».
رنیو در کتاب سال 2019 خود، بازگشت خدایان قوی، استدلال میکند که تأثیر پوپر بر نظم لیبرال پس از جنگ قابل اغراق نیست و این یک مشکل بزرگ برای امروز است. خطر یک جامعه باز این است که در مقطعی شروع به از هم پاشیدن میکند. اگر هیچ چیز ملتی را به هم پیوند ندهد، نمیتواند منسجم شود و در نهایت فرو میپاشد.
امروز ما با دنیای جنگ زدهای که پوپر با آن روبرو بود مواجه نیستیم، بلکه با دنیایی روبرو هستیم که به طور خطرناکی توسط ایدئولوژی جامعه باز که او از آن حمایت میکرد تضعیف شده است. رینو مینویسد: «مشکلات ما برعکس مشکلاتی است که مردانی که برای شکست دادن هیتلر به جنگ رفتند، با آن مواجه شدند. ما در معرض خطر خلاء معنوی و بیتفاوتی ناشی از آن هستیم. فرهنگ سیاسی غرب از نظر سیاسی بیاثر شده و به مدیریت تکنوکراتیک خدمات خصوصی و آزادیهای شخصی محدود شده است. خطر ما یک جامعه در حال انحلال است، نه یک جامعه بسته. چالش شخصیت درمانی ست نه شخصیت اقتدارگرا».
این همان چیزی است که روبیو در بیانیهاش در کنگره بدان اشاره کرد و این موضوعی است که از زمانی که دونالد ترامپ در سال 2015 وارد کاخ سفید شد، در قلب گفتمان سیاسی آمریکا جریان دارد. مرزهای باز و تجارت آزاد، بدون احساس همبستگی ملی یا وفاداری به ملت و مردم آمریکا.
آیا واشنگتن قصد دارد آنچه را که غرب پس از جنگ جهانی دوم کنار گذاشته، دوباره کشف کرده و دوباره وفاداریها و ادعاهای حقیقتی را بپذیرد که یک ملت را قادر میسازد تا با هم متحد شوند و به دنبال منافع جمعی خود بر خلاف منافع ملتهای دیگر باشند؟ مطمئناً روبیو و ترامپ و کل جنبش پوپولیستی «مگا» در تضاد با اجماع دو حزبی قرار دارند که برای چندین دهه در واشنگتن حاکم است.
بایدن در سخنرانی تلویزیونی روزهای آخر ریاستش بارها از آمریکا به عنوان یک ایده یاد کرد. این یک ادعای آشنا است که آمریکا بر این گزاره جهانی مبتنی است که همه انسانها برابر آفریده شدهاند، بنابراین هر کسی که این گزاره را بپذیرد میتواند آمریکایی شود، اما ماهیت این ادعا عریان شده است.
در نهایت باید گفت به بیان دقیق، رد نظم لیبرال پس از جنگ و بازگشت به سیاست همبستگی ملی به معنای رویگردانی از تجارت آزاد جهانی بدون محدودیت است که به ضرر شرکتهای چند ملیتی و خانوادههای کارگر آمریکاست. این به معنای رد مهاجرت دسته جمعی - قانونی و غیرقانونی - و به رسمیت شناختن این اصل است که مرزهای باز نیرویی برای بیثباتی و هرج و مرج اجتماعی است. در صحنه جهانی این به معنای شناخت این است که منافع ملی آمریکا همیشه با احترام به نهادهای بینالمللی، سود شرکتها و افزایش تولید ناخالص داخلی تامین نمیشود.